ذبيح الله صفا

392

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نوش كم گوى كاندرين يخ بند * زمهريرست با نَفَس همراه ما دو مستى نمىكنيم امشب * شب درازست ، قصّه كن كوتاه بو كه بينم بطالع ميمون * روى مخدوم بامداد پگاه * * درهم فگنده است مرا كار و بار برف * پيش و پسم نمىدهد از اضطرار برف بافنده گشت ابر و زمين گشت كارگاه * تا جامه‌يى ببافت همه پود و تار برف بازيگر زمانه دگر در خزان نمود * شكل بهار بر سر هر شاخسار برف بر شاخ سرو فاخته كم مىزند نوا * تا نخ كشيد بر طرف جويبار برف دم سردوار تاختن آورد ناگهان * از سردى آفريد مگر كردگار برف هر خواجه‌يى كه پاى ز خانه برون نهد * سرما شعار باشد او را ، دثار برف روزى چنين به خانه كند هركسى قرار * در خانه كرده است مرا بىقرار برف درخورد حال من نبُد اين برف گرنه من * سرماى سخت ديده‌ام و بىشمار برف نه روغن چراغ و نه هيزم نه اكل و شرب * چه لايق منست درين روزگار برف ياران و همدمان همه يازانِ هم شدند * در كنج خانه است مرا يار غار برف اسباب تابخانه « 1 » ندارم نه پوششى * هان اى ستيزه روى چه دارى ببار برف گويند اصل ابر بخاراتِ مائى است * صنع خداى بين كه ببارد بخار برف باران قطره قطره كند برف زمهرير * ور نه كجا ببارد ابر از بِحار برف باران ز رعد و برق زند لاف روز و شب * و آهسته مىببارد بىگير و دار برف گويى ز طبع مير بياموخت اين ثبات * ورنه چرا شدست چنين باوقار برف * * ز آندم كه بديد چشم من روى ترا * فردوس برين ساخته‌ام كوى ترا هرگز نبود گمان كه تا گوش كشد * جز وسمه كسى كمان ابروى ترا

--> ( 1 ) - تابخانه : اتاقى كه در آنجا بخارى يا تنور و وسايل گرم شدن وجود داشت